عماد الدين حسن بن علي الطبري

154

مناقب الطاهرين ( فارسي )

خويلد بن وابله را كه سيّد هذيل بود و جماعتى رؤساى قبايل را جمع كرد و پيش ابرهه رفت و گفت كه : يك سال مال حجاز و تهامه بستان و بازگرد . ابرهه قبول نكرد . عبد المطّلب بيرون آمد از پيش وى و نزد قريش شد و گفت : شما را در شعاب كوهها بايد رفت تا زحمت اين لشكر به شما نرسد . و بيامد و حلقهء كعبه به دست گرفت و گفت : يا ربّ لا ارجو لهم سواكا * يا ربّ فامنع منهم حماكا انّ عدوّ البيت من عاداكا * امنعهم ان يخربوا قراكا عبد المطّلب از آنجا بيرون آمد و در بعضى شعاب متوارى شد . ابرهه بيامد و آهنگ خانه كرد . فيلان را بياراست و سلاح بر ايشان بست . و وى را فيلى بود محمود نام . پيش روى فيلان بودى و نجاشى به وى فرستاده بود . هر جا كه وى رفتى ، فيلان برفتندى . و اگر وى بايستادى ، آنها نيز بايستادندى . نفيل بيامد و در گوش محمود گفت كه : يا محمود ، بايد كه دانى كه اين حرم خداست . مبادا كارى كنى كه هلاك گردى ! و اين خانه ، خانهء خداست . محمود فرو خفت ، چندان‌كه مىزدند گامى پيش نمىرفت . و اگر بر هر جانب كه بزدندى برفتى الّا به سوى كعبه . ايشان از آن متعجّب بماندند . خداى تعالى از جانب دريا مرغانى فرستاد بر شكل خطّاف « 1 » با هر يكى سه سنگ ؛ يكى در منقار و دو ديگر در چنگال ، هر يكى به قدر نخودى . بر بالاى سر هر مردى يكى از ايشان بايستاد . و هر يكى را از آن سنگ بر وى آمدى ، هلاك شدى . و ايشان روى به هزيمت نهادند . و آن مرغان از پى ايشان مىشدند و سنگ بر ايشان مىزدند و مىكشتند . و نفيل از ايشان

--> ( 1 ) - خطّاف : خفّاش .